آفتاب مهتاب

خرید بک لینک
نمی دانم! این حس رقابت یا بهتر است بگویم خصومت، کی و چگونه شکل گرفت؟! فقط خاطرم هست، همینکه زنگ پایانی مدرسه به صدا در می آمد، به سمت خانه هایمان می دویدیم. در حقیقت زنگ آخر، سوت شروع مسابقه دو بین من، سونا و نفیسه بود. در مدرسه دوست و هم کلاسی بودیم اما با نواخته شدن زنگ پایانی مدرسه، می شدیم دشمنان خونی یکدیگر. هر کداممان سعی داشت زودتر از آن یکی به مقصد برسد. خانه هر سه مان در راستای یک خیابا آفتاب مهتاب...

ما را در سایت آفتاب مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 11:16

جوان غیورمان باز می گردد وآغوش میهن، پیکر بی سرش را چه بی تاب، به انتظار نشسته.دلاور! قرار است فخر خاک این سرزمین شوی.قرار است بوی بهشتیت مشاممان را پر کند.قرار است دل بی تاب مادرت آرام گیرد...قرار است همسر صبورت، عشقش را به جاودانگی بسپرد...قرار است کودکت که از دوری پدر دلتنگ است، دلتنگی هایش را به باد بسپرد...همه ایران باز گشتت را خوش آمد می گویند...پ ن: ققنوس نماد جاودانگی است. آفتاب مهتاب...

ما را در سایت آفتاب مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: ققنوس,گردد, نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 5:01

ساختمان ها یکی یکی فرو می ریختند. همه وجودم وحشت بود. کسی در کوچه و خیابان های شهر نبود. گویی شهر خالی از سکنه است! فقط من آنجا بودم. وحشت زده و هراسان فرار می کردم. ساختمان های چند طبقه، پشت سرم یکی پس از دیگری فرو می ریختند. فقط می دویدم و به دنبال مفری برای نجات از آن مهلکه بودم. ناگهان خود را در گندمزاری وسیع و سرسبز دیدم. نمیدانم! کی و چگونه به آنجا رسیدم! حضورم در آن مکان مثل پرتاب از دالان آفتاب مهتاب...

ما را در سایت آفتاب مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: کابوس, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 5:01

معلم کلاس پنجمم، بداخلاق بود و زشت! فردای آن روزی که مشق های آیسودا، دختر همسایه را برایش نوشتم با خط کش چوبی تنبیه ام کرد. کف دست هایم حسابی سوخت ولی دل او...! می گفتند: خانم... ،معلم نمونه شهر است. نمی دانم چرا معلم نمونه بود؟! به گمانم به خاطر بینی عقابی و عینک ته استکانی اش! یا شاید هم به خاطر خط کش چوبی معروفش!

آفتاب مهتاب...

ما را در سایت آفتاب مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: همان,چوبی,معروف, نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 5:01

در قاموس واژه های ذهنم واژه ای در خور توصیف رشادتت نمی یابم. کاغذ و قلمم حقیرند برای بازگویی شرافت و مردانگیت! برای صلابتت!هیچ میدانی شده ای پیکره شجاعت و غیرت؟هیچ می دانی مردانگی را معنا کرده ای؟هیچ می دانی مردانگیت فخر صفحات تاریخ خواهد شد؟هیچ می دانی کوچه های شهر، میدان ها و سردرها مفتخرند که با نام نیک تو مزین شوند؟هیچ می دانی نامت، سلوکت و شجاعتت قلب ها را به تپش انداخته؟هیچ می دانی ن آفتاب مهتاب...

ما را در سایت آفتاب مهتاب دنبال می‌کنید

برچسب: اکنون,پرواز,وسعت,آسمان, نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:47

صفحه بندی